تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۸ | | نویسنده : شاخ نبات

گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد.....نقل شعر شکرین و می بی غش دارم

+قسمت نظرات این پست رو باز کردم  هر کس هر موقع دوست داشت میتونه واسه می بی غشی ها یه تفال بزنه و بذاره اینجا...



تاريخ : جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱ | | نویسنده : شاخ نبات
http://axgig.com/images/34015953655159207208.jpg



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۸ | | نویسنده : شاخ نبات

بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

http://www.axgig.com/images/77734651536526580274.jpg
بهار اومد با یه بغل جوونه 

عیدو اورد از تو کوچه تو خونه


خیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیهامون 
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد

+ شعر محمد علی بهمنی که امسال واسه تبریک عید انتخاب کردم، خیلی ها رو خوشحال کرد به گفته خودشون


+ ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ | | نویسنده : شاخ نبات
دلم گشت از چرخ بوقلمون ...

+ حالا اگه فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم...



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۲ | | نویسنده : شاخ نبات
اگر می خواهید محال ترین باور زندگیتان اتفاق بیوفتد باور محال بودنش را عوض کنید...

پیام امروز وب سایت کتر درگی...

و من دقیقا باید همین کار را انجام بدم

اندکی جریت بیشتر، ریسک پذیری بیشتر، باور اینکه محال نیست و شدنی ست...

و به قول دکتر هوشنگ شفا:

زندگی یعنی ، شب نو ، روز نو، اندیشه ی نو

زندگی یعنی ، غم نو ، حسرت نو ، پیشه ی نو

زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد

زندگی بایست در پیچ و خم راهش زالوان حوادث رنگ بپذیرد .

زندگی بایست یک دم ، یک نفس حتی زجنبش وانماد ،

گر چه این جنبش برای مقصدی بیهود باشد

زندگانی همچو آب است .

آب اگر را کد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت

وبوی گند می گیرد .

در هلال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد

آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند

مرغکان شوق در آیینه ی تارش نمی جوشند

من سرودی تازه می خواهم ،

افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم.

کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش

نیستم شب کور کز خورشید روشن گر بدوزم چشم ،

آفتابم من که یکجا ، یک زمان ساکت نمی مانم

...



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۸ | | نویسنده : شاخ نبات

من مرغ آتشم

می سوزم از شراره ی این عشق سرکشم

چون سوخت پیکرم،

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست،

آنگاه باز از دل خاکستر،

بار دگر تولد من

آغاز می شود

و من دوباره زندگیم را،

آغاز می کنم

    پر باز می کنم   

     پرواز می کنم...

+ ادامه مطلب

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ | | نویسنده : شاخ نبات
خدایا...

آغوشت را امشب به من می دهی؟

برای گفتن چیزی ندارم!

می شود من بغض کنم،تو بگویی: مگر خدایت نباشد که اینگونه بغض کنی...

می شود من بگویم: خدایا....؟

تو بگویی: جان دلم

می شود بیایی؟ تمنا می کنم...

گله دارم... از کی نمیدانم...از چی نمیدانم...!

این روزها دردی بر من سنگینی می کند

که نمیدانم دلیلش چیست،کیست!

بی حس شده ام خسته شده ام

از تمام جهات....!

دلم اطمینان می خواهد اندکی آرامش....

ادامه مطلب

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۴ | | نویسنده : شاخ نبات

برف نو برف نو سلام سلام

بنشین خوش نشسته ای بر بام

پاکی اوردی ای امید سپید

همه الودگی ست این ایام



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۳ | | نویسنده : شاخ نبات

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری

شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۲ | | نویسنده : شاخ نبات



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۲ | | نویسنده : شاخ نبات

تلخ و شیرین

غم و شادی اگر از اوست ، زیباست

خوشا آن کس که در غم ها شکیباست

بسا تلخی که شیرین تر ز قند است

ولی در خاطر ما ناپسند است

 

به چشم عارفان هر بد بلا نیست

تمیز تلخ و شیرین ، کار ما نیست

بسا شیرین که تلخی می دهد بار

بسی راحت که آرد رنج یسیار

 

طلا افتد چو در آتش گذارش

چه داند می شود افزون عیارش ؟

بسا بستان که نیش مار در اوست

بسا هجران که وصل یار در اوست

ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۹ | | نویسنده : شاخ نبات



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۹ | | نویسنده : شاخ نبات

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم

وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۹ | | نویسنده : شاخ نبات

 

خوش باش در آن دم که غمی رو به تو آرد

بگذار که غم نیز رود شاد ز دستت



تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۰۹ | | نویسنده : شاخ نبات

در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود ... 
استاد امین پور

دیروز سال روز استاد بوده

یادش گرامی باد



تاريخ : شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۶ | | نویسنده : شاخ نبات

باز هم من زنده ام، آه ای خدا متشکرم!
باز بـاران بر غبــار شیشه ها، 
متشکرم!
باز هم بیداری و خمیازه و صبحی دگر،
دیدن آئینــه و نــور و صـــدا، 
متشکرم!
باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم، 
فرصــت دیــدار تـو در این فضــــا،
متشکرم!
بــار دیگر می تــوانم بــو کنم از پنجـــره، 
یـاس خیــس خانه همسایه را،
متشکرم
گرچه در این وقتِ پُــر، گهگــاه یـادت می کنم، 
خاطرم جمع است می بخشی مرا، 
متشکرم!

من که تسبیح و بی سجاده ام، از من بگیر،

                              این تغزل را به عنوان دعا، متشکرم.                               



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۴ | | نویسنده : شاخ نبات

تولدت مبارک ثنا جان...



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۰ | | نویسنده : شاخ نبات

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد                عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

+ دوستت دارم ویدایی

+ به مناسبت بزرگداشت حافظ امشب توی وایبر قرار مشاعره گذاشتیم 

 



تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۱۸ | | نویسنده : شاخ نبات

 

حالا لالای لالای لالالای لای
حالا لالای لالای لالالای لای
یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم
چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم
یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم
چرا قصه دردو واسه فردا نذاریم
عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه
بخندیم و بخونیم بدونیم که امشب شب عشقه
که امشب شب عشقه

 

+ این غزل زیبای خواجه تقدیم به شما:

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف/گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف(طالع=۱۱۰)

+ امشب بالاخره بعد از مدتها یه فرصت نیم ساعته پیش اومد رفتم کلاس حافظ شناسی جای همگی شما سبز

به دوستم غزل گفتم تفال امشب رو برامون زد(دستش مثل خودم مهره) غزلی اومد که چند روزه دارم با صدای هایده گوش می کنم.....تقدیم با یک دنیا مهر:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی...

+عید عاشقان مبارک...

+ ادامه مطلب...راستی ما شیرازیا مهمون نوازیم دیگه اصلا کارمون درسته اما ببخشید اینجا بساط پذیرایی رو نتونستم فراهم کنم...



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۱۸ | | نویسنده : شاخ نبات

یاد ده ما را سخنهای دقیق                   که ترا رحم آورد آن ای رفیق

هم دعا از تو اجابت هم ز تو                   ایمنی از تو مهابت هم ز تو

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن           مصلحی تو ای تو سلطان سخن

کیمیا داری که تبدیلش کنی             گرچه جوی خون بود نیلش کنی

این چنین میناگریها کار تست               این چنین اکسیرها اسرار تست

این چند بیت زیبا از مولاناست استاد پایمرد همیشه سخنرانی هاش رو با این چند بیت شروع می کنه

امشب تالار حافظ بودم بعد از یک جلسه استارتاپی هر چند دیگه زیاد جلسات استارتاپ رو شرکت نمی کنم 

امشب چون کار داشتم و دنبال یک نفر بودم که بتونه یک کاری رو واسم انجام بده رفته بودم که غزل دوستم زنگ زد بیا تالار حافظ سخنرانی استاد هست جاتون خالی خیلی خوب بود با یک ظنز نویس آشنا شدم که آدرس سایتش رو اینجا براتون میذارم جناب راشد انصاری معروف به خالو پیشنهاد می کنم به سایتش سر بزنید 

با خانم دکتر عبدالهی آشنا شدم یکی از اساتید ادبیات و رییس انجمن حافظ شناسی ایران(استاد پایمرد رییس انجمن دوستدارن حافظ هستند) خانم دکتر یک مقاله بسیار زیبا ارایه کردند در مورد الگوهای کهن یونانی و ارتباطشون با اشعار حافظ که در پست بعدی براتون می نویسمش برای من و دوستام که خیلی جذاب بود چون جدید بود، استادم در مورد جمع نقیضین در شعر حافظ و خیال از دیدگاه ابن عربی صحبت کردند.

جای همگی سبز خیلی خوب بود کلی مطلب جدید یاد گرفتم و کلی دیدار تازه کردم...

سایت خالو

http://www.khaloorashed.com/



تاريخ : شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۱۲ | | نویسنده : شاخ نبات

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۰۹ | | نویسنده : شاخ نبات

 

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند                         با رنگ‌های تـازه مــرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش                    خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار                      راز ِ  درخت  باغچـــه  را  برملا  کند

او قول داده است که امسال از سفر                   اندوه‌هــای  تازه  بیــارد ،  خـدا  کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا                   او قـول داده است بـه قــولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است                جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند،  وَ خداوندِ فصل ها                      یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویـم خواست از تو بگیرد بهـــار را                  تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر     در  را  به  روی  حضرت  پاییز  وا  کند...

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۰۹ | | نویسنده : شاخ نبات

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۷ | | نویسنده : شاخ نبات

گفتا كه كيست بر در؟ گفتم: كمين غلا‌مت

 

گفتا: چه كار داري؟ گفتم: مها سلا‌مت

گفتا كه: چند راني؟ گفتم: كه تا بخواني

گفتا كه: چند جوشي؟ گفتم كه: تا قيامت

دعوي عشق كردم سوگندها بخوردم

كز عشق ياوه كردم من ملكت و شهامت

گفتا: براي دعوي قاضي گواه خواهد

گفتم: گواه اشكم زردي رخ علا‌مت

گفتا: گواه جرحست تر دامنست چشمت

گفتم: به فر عدلت عدلند و بي غرامت

گفتا: كه بود همره؟ گفتم خيالت‌اي شه

گفتا: كه خواندت اينجا؟ ‌گفتم كه: بوي جامت

گفتا: چه عزم داري؟ گفتم: وفا و ياري

گفتا: زمن چه خواهي؟ گفتم: كه لطف عامت

گفتا: كجاست خوشتر؟ گفتم: كه قصر قيصر

گفتا: چه ديدي آنجا؟ گفتم: كه صد كرامت

گفتا: چرا خاليست؟ گفتم: ز بيم رهزن

گفتا: كه كيست رهزن؟ گفتم: كه اين ملا‌مت

گفتا: كجاست ايمن؟ گفتم: به كوي عشقت

گفتا: كه چوني آنجا؟ گفتم: در استقامت

خامش كه گر بگويم من نكته‌هاي او را

از خويشتن بر آيي ني در بود نه بامت



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۷ | | نویسنده : شاخ نبات

در زدم و گفت کیست؟گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفت اگر دوستی! از چه در این پوستی؟
دوست که در پوست نیست؟گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن آب گل دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست؟گفتمش ای دوست، دوست
گفتمش اینهم دمیست. گفت عجب عالمیست!
ساقی بزم تو کیست؟گفتمش ای دوست، دوست
در چو به رویم گشود، جمله بود و نبود
دیدم و دیدم یکیست.گفتمش ای دوست، دوست

معيني کرمانشاهي



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۹ | | نویسنده : شاخ نبات

ای با تو در آمیخته چون جان ، تنم امشب !

لعلت گل مرجان زده بر گردنم امشب

مریم صفت از فیض تو - ای نخل برومند! –

آبستن رسوایی فردا منم امشب

ای خشکی پرهیز که جانم ز تو فرسود !

روشن شودت چشم ، که تردامنم امشب

مهتابی و پاشیده شدی در شب جانم

از پرتو لطف تو چنین روشنم امشب

آن شمع فروزنده ی عشقم که بَرَد رشک

پیراهن فانوس به پیراهنم امشب

گلبرگ نیَم ، شبنم یک بوسه بَسَم نیست

رگبار پسندم ، که ز گل خرمنم امشب

آتش نه، زنی گرم تر از آتشم ای دوست!

تنها نه به صورت، که به معنا زنم امشب.

 

پیمانه ی سیمین تنم  پُر مِی عشق است

زنهار ازین باده ، که مردافکنم امشب!...

سیمین بهبهانی



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۷ | | نویسنده : شاخ نبات

...

خدای من همین جاست

کنار تمام

دلواپسی هایم

بغض هایم

خنده هایم

خدای من

نمی ترساند مرا از آتش

اما 

می ترساند مرا از 

شکستن دلی

اشک آوردن به چشمی

ناحق کردن حقی

خدای من می بیند مرا

هر جا که باشم

می فهمد مرا با هر زبانی که سخن بگویم

خدای من حواسش در همه احوال به من است

خدای من مرا از هیچ نمی ترساند

جز بی فکر سخن گفتن و 

رنجاندن دلی

خدای من

خدای تمام مهربانی هاست

...



تاريخ : شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۸ | | نویسنده : شاخ نبات

کوله بارت را زمین بگذار پس از آنکه به خوبی سنگینیش را آگاه شدی...
بگذار بالهایِ رویِ شانه هایت در نورِ رهایی باز شوند...
بگذار گردو غبارِ این کوله قدیمی از بالهایت فرونشیند...

کوله بارت را زمین بگذار عزیزکم...

میدانم که حرفهای نگفته زیادی را در آن کوله بار گنجانده ای...
می دانم بغضهای زیادی راه گلویت را بسته است...
میدانم حقهایِ پایمال شده بسیاری را به همراه داری...

میدانم زخمهایِ کهنه ات گاه تو را تا سر حدِ نیستی می کشاند...

و نیز خوب میدانم که تو رهایی را سزاواری و توانا...پس..

  کوله بارت را زمین بگذار پس از آنکه درس زندگیت را آگاه شدی...و آموختی که..

وجودی برتر و سزاوارتر از تمامیِ آن بار سنگین داری ...

و بدان که..

"جهان هستی و خداوند خود به حساب آنها رسیدگی میکند"

پس کوله بارت را زمین بگذارو بگذار بالهایت در هوایِ رهایی پروازی دوباره را بیازمایند..
و تو سبکیِ رو ح و جسمت را در آن اوج به پایکوبی خواهی نشست

با تشکر از پگاه عزیز نوشته های یک برنامه نویس



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۶ | | نویسنده : شاخ نبات

در راه خدا دو کعبه آمد حاصل

یک کعبه صورت است و یک کعبه دل

تا بتوانی زیارت دل ها کن

کافزون ز هزار کعبه باشد یک دل

خواجه عبدالله انصاری...



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۰۲/۲۳ | | نویسنده : شاخ نبات


غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار




  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار